تبليغاتX
میر حسین....حماییت میکنیم....

میر حسین....حماییت میکنیم....

وبلاگ طرفداران میر حسین

یک یا حسین ....تا میر حسین.....

مطلب  کوبنده پست پایینو بخونید.........

+نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت20:58توسط بهاره | |

ای ز دشت و سبزه زاران سبز تر.....

ای شکوه سروهای سر به سر....!!!

یک یا حسین....تا میر حسین......

مهندس حمایتت میکنیم......چه با شال و دستبندهای سبزمان.....چه با کپی گرفتن از پوستر و عکسهایت.....

برای اینکه برای آنچه در چهار سال گذشته اتفاق افتاد متاسفیم.....متاسفیم که رییس جمهور نامحبوبمان چوب

حراج به بیت المال و ذخیره ارزی کشور زد....متاسفیم از دروغ گویی ها و رنگ و لعابهای دروغین او....متاسفیم از

اینکه ایران را به انزوا کشاند.....متاسفیم از بی سیاستی او و تحریم های ایران در عرصه بین المللی....

او حتی یک اتوبان هم در  تهران این چهارسال طراحی و اجرا نکرد...../هیچکدام از دستاوردهایی که میگوید کاراو

نیست....همه اینها 5-6 سال پیش کلید خورده اند و او حالا گستاخانه متعلق به دولت نابغه خود می داند....

بیا موسوی جان.....ایران در انتظار توست....

+نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت20:46توسط بهاره | |

این شعر خیلی قشنگه....حتما بخونیدش:

دیشب کسی مزاحم خواب شما نبود؟
آیا زنی غریبه در این کوچه‏ها نبود؟

آن دختری که چند شب پیش دیده‏اید
دمپایی‏اش ـ تو را به خدا ـ تا به تا نبود؟

یک چادر سیاه کشی روی سر نداشت؟
سر به هوا و ساده و بی دست و پا نبود؟

یک هفته پیش گم شده آقا! و من چقدر
گشتم‏، ولی نشانی از او هیچ جا نبود

زنبیل داشت، در صف نان ایستاده بود
یک مشت پول خرد … نه آقا گدا نبود!

یک خرده گیج بود ولی نه…فرار نه
اصلاً به فکر حادثه و ماجرا نبود

عکسش؟ درست شبیه خودم بود،مثل من
هم اسم من، ولحظه ای از من جدا نبود

یک دختر دهاتی تنها که لهجه اش
شیرین و ساده بود ، ولی مثل ما نبود

آقا! مرا دقیق ببین ، این نگاه خیس
یا این قیـافه در نظرت آشنا نبود ؟

دیشب صدای گریه ی یک زن شبیه من
در پشت در مزاحم خواب شما نبود؟ 

پانته آ صفایی بروجنی

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت19:3توسط بهاره | |

  تو که آهسته میخوانی قنوت گریه هایت را    

        میان ربنای سبز دستانت دعایم کن

+نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت21:42توسط بهاره | |

وباز ایامی دیگر ...

از جنس سوز و گداز ...

آه و افغان ...

ایامی که کمتر از قرار ملاقات با ملک الموت نیست ...

ایام هجران ...

ایام دوری ...

و کی فرا خواهد رسید موعد بازگشتنت ...

نمی دانم .....

 

اعضای بدنم را یارای نگارش نیست ...

فکر فراقت .

وبه همین بسنده میکنم که ...

آخر این عشق سر انجام مرا ...

میکشاند به سراپرده ی خاک . . . . .

 

این روزها همه چیز مرابه گریه میکشاند...... دلیلش بماند جایی گوشه ی قلب عاشقم.....   هرجای تهران را که میبینم خاطرات توست.....

 

تو کاری کردی که دوباره قلبم رو توی سینم حسش کنم و ...

یادم انداختی که اینی که توی سینه داره وول میخوره یه چیزایی فراتر از یه تیکه گوشته ...

نمیدونم این داستان رو شنیدی که یکی خیلی عاشق میشه و از تب عشق به بستر احتضار می افته .

خانوادش برای اینکه حال و هوای معشوقش از سرش بیاد بیرون میبرنش خونه ی خدا . مکه .

همین که به اونجا میرسه و چشمش به کعبه می افته به زور بلند میشه و پرده کعبه رو چنگ میزنه ...

همه منتظر میشند تا مجنون از خدا بخواد که لیلی شو فراموش کنه و حالش خوب بشه ..

امـــــــــا . . .

دهن همه از تعجب باز میمونه وقتی که میشنوند که  مجنون از خدا افزونی عشق و علاقش رو نسبت به معشوقش طلب میکنه ...

چون شیرینتر از لحظات پر التهاب عاشقی چیز دیگه ای رو نمی دونست ...

و نمیدونم . . .

عزیزترینم .

این رو گفتم تا بدونی که من خودم دوست دارم آتیش تبت رو تو خودم بیشترش کنم ...

چون لذتی داره توی آتیش عشقت سوختن ...

که من با هیچ چیز دیگه ای تو دنیا عوضش نمیکنم ...

یادته تو کافی شاپ بهم چی گفتی؟تو چشام نگاه کردی و گفتی چقدر دوستم داری؟

گفتم:یه دنیا.....

گفتی اما آدما عوض می شن....

خندیدم و گفتم:من هیچوقت عشقم کمرنگ نمیشه....

به خدا اگه ۱۰۰ سال دیگه هم ازم بپرسی همینقدر وشایدم بیشتر دوستت دارم

بهارت قول میده همیشه مهربون بمونه....

بهارت همیشه عاشقته....

 

اگه باهات نیستم ، برات که هستم . . .

اگه چشات نیستم ، نگات که هستم . . .

اگه حرفات نیستم ، صدات که هستم . . .

اگه خودت نیستم ، فدات که هستم . . .

                                                                                      بهاره

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت19:28توسط بهاره | |

ضرورت وجود عشق میان زن ومرد رسیدن به خلوت مقدسی است

 که هیچ کس را راهی درآن نباشد واین آرزویی است که برای اغلب

 زنان به تحقق نمی پیوندد.

و زنان برای رسیدن به آن رنجها کشیده و گاه به پای این درد جان باخته اند.

این معضلی است که به طور جدی برای آن را ه حلی ارائه نشده است.

اما همه گره ها ناشی از ندانستگی است. ............

ابتدا طبیعت زن ومرد را مورد بررسی قرار می دهیم:

طبیعت مرد موجودی پلی گامی است که در هر روز میلیونها سلول جنسی

 پر  تحرک بی طاقت و کوتاه عمر تولید می کند که هیچ هدفی جزدویدن به

سوی تخمک و ورسیدن به آن ندارند.اسپرم های بسیارکوچکی که به چشم

 غیر مسلح دیده نمی شوند و هیچ توشه و اندوخته ای برای ادامه حیات

خود ندارند.

 طبیعت زن موجودی مونو گامی است که درهر گاه تنها یک سلول جنسی

 درشت،آرام،سر شا ر ازاندوخته و صبور تولید می کند که آماده است برای

پذیرش و پرورش تنها یک سلول مرداز میان میلیونها اسپرم.به قصد بقای آن

 و تولید خلقتی تازه در عالم خلقت حالا به تحلیل رفتا رهای جنسی زن و مرد

می پردازیم که با فیزیو لوژی و ساختارجنسیت آنهارابطه مستقیم دارد.

غرایز جنسی مردان مانند تعداد گامت هایشان ریز ریز و متعدداست،بی هیچ

 احساس تعهدجسمی درپاسخ این رفتار.یعنی،در آمیختن با زنان متعدد و به

 لذتی کوتاه و سریع دست یافتن بدون دغدغه و یااحساس مسئو لیت باروری.

اما غرایز جنسی درزنان مثل گامتهایشان ،موحد وطولانی و بی تعجیل و همراه با

 احساس مسئو لیت باروری و احساس تعهد برای پرورش و به ثمررساندن نقطه

لذتی است که از آن بهره برده اند. پس از این دو تحلیل طبیعی،بدون دخالت تربیت

 نفس و هدایت آن به سوی انسانی شدنرفتا رها به عشق میرسیم و بررسی آن در

 زن مرد.

 

رومن رولان نویسنده پر قدرت فرانسوی در رمان جان شیفته اززبان آنت قهرمان

اصلی داستان که شخصی توانمند وزیباست می نویسد:(ما زنان وقتی عاشق

می شویم همه قلب ووجودمان رابه مردمحبوبمان می سپاریم آنگونه همه

زیبایی هاو لذات دیگر، در رابطه با او معنا می یابند.اماشما مردان وقتی عاشق

 می شوید تنها قسمتی از قلب و وجود خود رادراختیارزن محبوبتان می گذاردید

 و بقیه رابرای موفقیتها و کسب قدرتها و خود خواهی خود نگه می دارید.حرفی

 نیست شاید اگر ما هم مرد بودیم چنین می کردیم اما آنچه از شما می خواهیم

این است که آن قسمتی از قلبتان را که به ما سپردید دیگر ملعبه هوسبازی هایتان

نکنید،ما به همان سهم ،هر چند کوچک ،اگر زلال و اطمینان بخش باشد قانعیم.)

 

البته هیچ حکم و قضاوتی رادرباره مردان و زنان نمی توان تعمیم داد.

چرا که بر هر قا عده ای استثنایی هم است.هستند مردانی که دل به زنی می بندندو

 همه عمر به او وفادا رمیمانند وهستند که دل موحدی ندارند و در بازار تعدد

میچرخند.اما حرف ما بر سر قائده است نه استثنا و واقعیت کثیر همان است که

 اززبان آنت در جان شیفته بیان می شود.

اگر تعدد گرایی مردان از طبیعت آنان سر چشمه می گیرد پس چرا باب طبع زنان

 طبیعی نبوده و این همه آزار دهنده است؟همه کار ما رسیدن به این پرسش است

که چگونه طبع زن و مرد می تواند به هم نزدیکتر و هماهنگ تر شود. آنچه گفتیم

 صرفا تو صیفی از غرایز و ویژگیهای ذاتی آدمها بود .

اما یونگ این نخبه روانشناسی بر این عقیده است که غرایز آدمها قابلیت تعمیم ،

هدایت و جهت گیری به سوی متعالی شدن را دارد.یعنی زن و مرد می توانند غرایز

خود را چنان آموخته کنند که به جز واسطه عشق با هم نیامیزند.اما چگونه چنین

 مرحله ای ممکن است؟ به باور من عشق در نهاد و خلقت زن به واسطه آنکه

باید مادر شود و ضرورت مادی عشق است وجود دارد.اما در مرد عشق نهادینه

نیست و باید به وسیله زن در او پا بگیرد،رشد کند ونهادینه شود.چون طبیعت پدر

 مسئول پرورش و تغذیه فرزند نیست.تنها نیمی از فرزند از پدر منشا گرفته که

مکمل نیمه دیگری است که از مادرمنشا گرفته اما تغذیه و پرورش کامل فرزند

با مادر است.

زن در مقام مادر می تواند وباید و عشق را در فرزند پسر بیافریند و ذهن او را

 به وحدت دل نزدیک کندوهمانطورکه در شکل طبیعی نیز از میان میلیونها اسپرم

 تنها یکی به درون تخمک راه می یابد،به همان که از همه سریعتر سالم تر و

 کامل تر است و بقیه محکوم به مرگند. امامتاسفانه اغلب مادران طبیعت مرد را

 در فرزندان خود می پذیرند پلی گامی بودن او را قبول می کنند و به آن میدان

 می دهند.ولی در مقام همسر از مرد خود عشق و وحدت دل طلب می کنند.

مادران به جای آنکه پسران خود را عاشق خود کنند باید عشق را به آنها

 بیا موزند و جوهر و گوهر واقعی زن را به او نشان دهند و به او یاد دهند که

 چگونه زن مطلوب خود را برگزینند و در این گزینش سره را از نا سره تشخیص

 دهند. و نیز آنان رابا این حقیقت اشنا کنند که لذت آمیزش از روی عشق با آمیزش

 بدون عشق قابل قیاس هم نیست؛ چرا که عشق در طبیعت خود موحد است و

 تنها دروحدت ذهن است همه نیروهای جسم و جان در جهت نیل به لذتی ژرف

 و پردوام هدایت می شوند و به کام می رسند.

 اگر زن در مقام مادر نتواند به این وظیفه عمل کند نقش بعدی با زن در مقام

همسر است.زنان توانمندی که عشق به خاطر تربیت نادرست در آنها سر کوب

 نشده باشد میتوانند جای خالی مادر را نیز پر کنند و قلب مرد را باهمه تپش هایش

 در دست گیرند و در سایه عشق آن را به مقام وحدت برساند.گاه دیده شده این

 نقش را فرزند دختر ایفا کرده است و دل پدر را با طعم عشق و پایبندی به آن

آشنا سا خته است.

به هر صورت این کا رادر هر مرحله ای میتوان انجام دادو هیچ زنی ذاتا از

اجرا ی آن نقش عاجز نیست مگر این که خلل های تربیتی و شخصیتی او را

بازدارند.

 

همه هستی من آیه تاریکیهاست

که تورا درخود تکرار کنان

 به سحرگاه شکفتن ها و رستن ها ابدی خواهم برد

من در این ایه تورا آه کشیدم آه

 من دراین آیه تورا به درخت و آب وآتش پیوندزدم

 

 این نقش زن ، زنی که همه هستی اش آیه ای تاریکی است یعنی حتی زنی که

 خود هنوز به کمال نرسیده باشد؛ نیز می تواندبه برکت عشق مرد را به سحر گاه

 شکتن ها ی ابدی ببرد . جان اورابه درخت و آب و اتش پیوند زند.

 پس هر زنی که دل به مردی می سپارد؛ باید واقعیت پلی گامی بودن او را بپذیرد

 تا بتواند وی را در همه پیچ وخمهای عشق با خود ببرد وتمامی لذاتی را که او

در این وآن می جوید ونمی یابد به برکت عشق و درایت برای او فراهم آورد.

اگر اغلب زندگی ها با عشق آغاز می شوند اما بدون آن ،یا حتی تنفر به پایان

 میرسند؛به خاطر این است که عاشق شدن زحمت واراده ای نمی خواهد اما

 عاشق ماندن نیاز مند آگاهی ،تلاش،گذشت وتغییر است.

زن باید بتواند برای محبوب باقی ماندن به توانایی ها و زیبایی های وجودی خود

 بیفزاید تا هر دم از باغ وجودش بری تازه برسد.

 حال آنکه اغلب زنان برای حفظ مرد محبوب خود به رفتارهای پلیسی و

سوئ ظن آمیز متوسل می شوند و می پندارند حفظ دل مرد وابسته به امور

بیرونی است.در صورتی که آزاد گذاشتن مرد و پروراندن هرچه زیباتر و

 درخشانتر خویش بهترین جذبه را در وجود آنان به وجود می آورد.باید چیزی

 در وجود زن باشد تا به مرد بگوید بیا؛ نه آنکه بند ی در کار باشد که به او

 بگوید نرو!!!

همین طو ردرمورد مردان نیز شرط محبوب ماندن و ماندگار شدن در دل زن

 پر جذبه تر شدن و کاملترشدن شخصیت و رفتا رهای اوست.

 وقتی چشمهای من برای همیشه به دنبال تو خواهند بود؛

 که تو هرچه زیبا تر پرواز کنی.

 بی عشق هم می شود زیست،زیریک سقف و تا پایان راه حتی بی کشمکش و

درگیری.بی عشق هم می توان خودرادر پناه گاهای درون پنهان کرد و ساکت

 و آرام و ازکنار زندگی گذشت.اما ما زاده نشده ایم تا عمری در خود بخزیم تا

 لحظه مرگ.ما آمده ایم تا از خود بیرون آییم و با دیگران بیا میزیم؛ بشکفیم؛

 شادی کنیم و عشق را در جان هم بریزیم و تازه شویم و هر جا لازم باشد

ویران کنیم بشکنیم و دوباره بسازیم:

بیا تا گل برافشانیم و می درساغر اندازیم.....

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم...... 

 

+نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت20:2توسط بهاره | |

قول داده بودم که هر هفته یه داستان از خودم بنویسم....اینم داستان این هفته:

"فصل گستاخی"

----------------------------

تاکسی زرد ایستاد....پول را به راننده داد و پیاده شد.....می دوید و تنه می زد .....هیچگاه برای قرار اینقدر دیر نکرده بود.....

وارد گل فروشی شد....لازم به توضیح نبود....سالها بود که نرگس می خرید....برای عشقش ...عزیزش......مونسش......

گل فروش شاخه را چید و دسته کرد....پیرمرد با دستهای چروکیده اسکناس را داد و گل ها را بویید.....

نگذاشته بودند که مونسش شود....ازدواجشان سر نگرفته بود....اما او عاشقانه ادامه

میداد....به همین دیدارهای کوتاه بعدازظهر قانع بودند.....سالها بود که دوستش داشت...........

 زن ازدواج کرده بود و همسرش مرحوم شده بود  اما پیرمرد نه....پیرمرد هرگز عهدش را

نشکسته بود..........تا چله ی جوانی بود.....بزرگترها نگذاشتند...وقتی هم که گرد پیری

نشست.....کوچکترها مانع شده بودند............

با اشتیاق به سمت نیمکت همیشگی رفت....چه فصل قشنگی ست فصل گستاخی دستهای

چروکیده وقتی از جوانی تا پیری یواشکی دلداده ی هم بوده اند................

به سمت نیمکت رفت...........

چشم دوانید.... ٬ جای اون روی نیمکت خالی  بود !

خواست که روبرویش بنشیند..اما او نبود...........

[][][]

دیگه هیچوقت اینجا نمی آد.....آخه دیروز مر............

این را پسرک دوره گرد پارک گفت......

 

دلش فشرده شد .

بغض ........... گریه .............. ضربه روی پا

عینکش افتاد....دیگر با این چشم ها چه چیز را می خواست ببیند؟

 

[][][]

صبح بود و آفتاب بی رمق پاییز میتابید...پسرک پیرمرد را دید که از دیروز روی نیمکت خوابیده.....

جلوتر رفت...(آقا حالتون خوبه؟)...........

چشمهایش مات بود.....صورتش می خندید....اما قلبش  دیگر نمی زد........!!!!

 

                                                                                                            بهاره

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت19:33توسط بهاره | |

 

توی این چند سال دو دسته آدم راجع به امام دیدم:دوستداران و دشمنان....

عده ای که دوست امام هستند و دوستش دارند و عده ای که دشمن سرسخت او به شمار می روند....

گرچه عده  ای بی دلیل خمینی خمینی می کنند.....و عده ای هم بی اطلاع و بی دانش به خمینی فحش ناموس می دهند.....

معتقدم هر اندیشه ی موافق و مخالفی باید با دلیل و مدرک و برهان مستدل باشد....

خمینی مرد خدا و مرد بزرگی بود.....اندیشه ی خوبی هم داشت.....اهل شعرواحساس و عرفان

بود....(دیوان غزلهایش براستی مرا شگفت زده کرد...).......ضداستکبار و ظلم

بود.....اما..اما...اما

عیب بزرگی داشت.....مرد سیاست خوبی نبود.....

انقلاب فی نفسه چیز ارزشمندی ست....اما ایران ....بعد از انقلاب ۵۷....به دردهای زایمانی

دچار شد که به قول دکتر سروش برای تولد هر بچه ای از مادر این انقلاب ناچار به عمل

سزارین شدیم....

اگر بهمن ۵۷ اتفاق نمی افتاد.....به خدا بهتر از این می شد....اگر همان بختیار بیچاره

میماند..اگر به دولت و کابینه ی پهلوی اجازه می دادند....به قول نوری زاده دولت خیلی از

اختیارات را از شاه میگرفت و شاه همان شاهی میشد که مردم و خمینی میخواستند.....

یادم هست امام در یکی از سخنرانی ها خطاب به شاه گفته بود:ای آقای شاه...ای بیچاره...من می

خواهم تو شاه باشی......(با تاکید بر کلمه ی شاه بخوانید)!!!

ما الان ۸ سال به امثال احمدی نژاد فرصت می دهیم ...اما به شاه چقدر فرصت دادیم؟

اگر شاه و پهلوی بخور بخور و چپاول داشتند....الان هم که عده ای دارند.....چرا انقلاب اندیشه

ی جایگزین نداشت و ندارد؟

چرا (جاوید شاه)...حالا شده:درود بر خامنه ای؟.......

چرا فقط چپاول گران عوض شدند وگرنه چپاول و ظلم به اصل خود باقی ماند؟

چرا مملکت به دست نظامی و  نظامی گری افتاد؟مگر نه اینکه این خود فاشیسم است؟

چرا امام بعد از خود...این نهال انقلاب را به دست کسانی سپرد که لیاقتش را نداشتند؟

اگر بناست انقلابی باشد باید باغبانی برای پاسبانی از آن هم باشد....

سلطنت طلب نبوده و نیستم.....اما معتقدم یا نباید انقلاب می شد و یا اگرشد باید امام آن را رها

نمیکرد.....باید باغبانی برای آن می گماشت......

دست کودک انقلاب رها شد.....انقلاب از دگرگونی و قلب ریشه گرفته....چقدر دگرگون

شدیم؟چقدر بهتر شدیم؟من که هرچه در این چند سال دیدم قهقرا بود.....

مگر نه این که قرار بود ............................؟؟؟؟

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت20:11توسط بهاره | |

بی مقدمه سلام....

از این به بعد می خوام هر هفته داستان بنویسم....داستانهای کوتاه و بذارمش توی وبلاگ.....

قهرمانهای قصه ام هم گاهی پسرند و گاهی دختر.....

من اینجور قصه های اجتماعی رو خیلی دوست دارم...برگرفته از حقایق تلخ اجتماعه....

قصه هامو بخونید و واسم نظر بذارید دوستان این قصه رو همین امروز

نوشتم......منتظرنظراتتون هستم.....

داستان اول:ما عقده ای شدیم!!!

 

شماره را داد....

دست و دلش هردو می لرزید.....

اولین بارش بود.....

یک هفته منتظر تماس دخترشد......

دوهفته....سه هفته...یک ماه.....

خبری نشد......

دخترک زیبا و بانمک بود و او زخمی.....

باز یاد آن کلمه ی سه حرفی افتاد.....

بین بروبچ خیلی رایج بود: "داف"....!!!

همه ی دوستانش تقریبا یکی از این سه حرفی ها داشتند....

اما او "فرندی" نداشت.....

حسود شد....

حالا دیگر دارا و سارا هم خوشبخت شدند....دراین عصر عاشقانه های

روی جلد.....

اما اوبازهم تنهابود....

وازاین تنهایی پیله ای تنید....

دیگر سايه‌ش هم او را تنها گذاشته و رفته بود!

دخترهرگززنگ نزد.....

و "تنها"هم دیگرهرگزدخترراندید....

و"تنها" عقده ای شد.....

و هربار که دختروپسری راباهم می دید

زیرلب این شعر غمگین را با خودش فریاد می کرد.....:

"ما عقده ای شدیم......

 

ازبس كسي يه شب، همراه ما نشد!

 

ما عقده اي شديم

 

از بس تومشتمون،‌هيچ دستي جا نشد

 

ما عقده اي شديم

 

از بس تو گوشمون،‌هيچي صدا نشد!

 

ما عقده ای شدیم.....

 

   تا عقده ای شدیم.....

 

 

متن داستان از خودم بود وشعر آخر را هم چندی پیش در وبلاگی خواندم و در ادامه ی داستانم اضافه کردم

 

حالا نظرتونو برام بنویسید......

     

                                                     ممنون.....بهاره

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت21:4توسط بهاره | |

 گاهی آنقدر می نشینم تا حرف قلمبه ای بیاید و احساسم را بگوید!

گاهی این کلمات نمی آیند و احساسم می ماند و قلمبه می شود

راستی ....:

همه ی این کودک شدن ها را به قلمبگیهای ناگفتنیم ببخش ......

 

                 از وبلاگ:؟ (از یکی از وبلاگهای پرشین بلاگ خواندم....اسمش یادم نماند...شرمنده!)

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت21:16توسط بهاره | |